خیلی وقته میام می خوام تو وبلاگم بنویسم اما هر بار که بازش می کنم توان نوشتن ندارم... خیلی حرف دارم اما آنقدر خسته ام که نمی توانم.... فقط همین که زندگی بازی عجیبیه...
******************************
از سکوت .. از تنهایی و از حسرت
ودیگر حتی به آسمان هم نمی شود امیدوار بود..
شاید یک شب آسمان تصمیم گرفت دیگر هرگز خورشید را نبیند...
و دریا ، شاید هوس خالی شدن از ماهی کرد... آه دریای بی ماهی....
و شاید درخت خواهان برهنگی شد... برای همیشه ... درخت بی میوه و برگ
شاید هم پرستو از آسمان گریخت...
نمی دانم ...
اما این روزها که تنهایم
که تو مرا آسان گذاشتی و رفتی ....حتی بی یک خداحافظی..
بعد از آنهمه عشق...
به من بگو مگر گناه من چه بود؟...
جز اینکه از میان اینهمه تو را انتخاب کردم
با همه جنگیدم ... به امید روزی که در سایه ی ارامش تو زندگی کنم ..
اما تو ...
من دیگر منتظر هیچ چیز نیستم
اگر فردا به من بگویند خورشید از تابیدن ایستاده تعجب نخواهم کرد...
******************************
***************************
به که شاید دل بست؟
نقش هر خنده که بر روی لبی می شکفد
حیله ای پنهانی است
در نگاهی که تو را وسوسه ی عشق دهد
نقشه ای شیطانی است














